خستگي هايش را نديدند
بي رحمانه به اشك هايش خنديدند
و او را كه كوله باري از غم به دوش مي كشيد
ديوانه خواندند
عجب روزگار غريبيست...
من همونم که یه ستاره هم نداره....
من همونم که هر روز شبیه خودم از خانه خارج می شوم و شبیه خودم به خانه باز می گردم....
من همونم که لبریز شدم از آرزوهای دور...
من همونم که پر شدم از حسرت....
من همونم که همیشه منتظر یه معجزه بودم.....
من همونم که همیشه تلاش کردم...
من همونم که هیچ وقت اونی که می خواستم نشدم....
تو مرا می شناسی؟
من گم شدم گویا!
روزهاست که به این نتیجه رسیدهام هیچکس مرا برای خودم نمیخواهد، همه مرا به خاطر خودشان میخواهند.
با خودخواهیهای دردآورشان، حسادتهای کودکانه و عشقهای افسانهای.
چه خوبه که تولد یک دوست خیلی خیلی عزیز باشه و به میمنتش بعد از مدتها دوباره اینجا آپ بشه. خاله جون تولد مبارک. ببخشید که دیر شد ولی اینو بدونین که من خیلی دوستتون دارم.![]()
برف میبارد، به آخر خیابان رسیدهام، پشت سرم را نگاه میکنم تا رد پای تنهایی را ببینم که از دوردستها شروع شده است.
هستی جان تولدت مبارک !!!![]()
هوا سرد شده است، دستهای من بیشتر از همه سرما را میفهمد.
سرما یعنی دستی که تنها مانده است، هوای سرد امّا یعنی تنهایی دستهایت را کسی نخواهد فهمید.
ما سه نفر بودیم.
تو که عاشق غروب شدی، رفتی و رفتی تا به خورشید رسیدی و سوختی
من که عاشق موج شدم، رفتم و رفتم تا در عمق آبی دریا گم شدم
او که زیر سایهی درخت خوابید، رویای آفتاب و دریا دید و رستگار شد.
و هیچکس هنور نمیداند شکستن غرور یک مرد دردآورتر است یا شکستن قلب یک مرد؟
خانهی کوچک تنهایی من قاب عکسی دارد که در آن نقش چشمان تو هست.
نقش چشمان تو هر صبح به من میگوید: عشق دروغ است دروغ.